تبليغاتX
نا خدا و دِریا
 

هرروز

 چای را بدون تو صرف کردن

گیلان طعم جالبی ندارد

و جنگل مدام تکرار میکند:

تو چقدر....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 21:16 توسط جواد سجادی راد |

توت فرنگی وحشی عزیز

 

کلمات نیستند که سخن بگویی/ وبگویی در دور دست / در متن

تنها در حاشیه مردی ایستاده است/ و راه نمی رود با من / خراب سالهای تنم

و پتک مدام بر دشنه و دیوار می کوبد / سرم  / دستم /

 

دوست عزیزمن سلام

دوست سالهای دور من سالهای دور من سالهای

حالا بگو فلانی سخت ... .

( نیستم برای خانه تکانی واستکانی چای با کا رگری که روز را میشمرد از  ...)

از 

ازو نبود که دوست سالهای دورم بود / و نبود

در هیچ کجا / در فرودست /در خیابانهای پایین شهر

در بازار های هر شنبه و چند شنبه

بیرون رفته ام / چند شنبه بود ؟

و متن کار دیگری نداشت و دنبال تو

دنباله ی تو رفت / من در حاشیه های این متن بی من

گم شده ام

و روزها در تمام شهر جای خالی تو را شمشاد می کارم

و گاه از اتوبوسی پیاده می شوم  و عکس تو را

و راننده تاکسی

پیاده می شود نگاه میکند

( آقا این عکس سالهای دور

  این سیاه و سفید  فوری  شخصیت شما را به سالهای دور سنجاق میکند ...)

-         احمق عوضی خودت  و مسخره کردی  مادر ...

و مادر میان میلهای بافتنی گره میزد

 - خواهرتو ...

 وخواهرم  از ترکمن صحرا بچه ها را بدنیا پرت میکند

که سوار  کم نباشد از  

این اسبهای ترکمن به تاخت می کوبند

 

شاید گم شده ای وتو را به نزدیکترین

تمام صندوق های پست

تمام پاسگاه های مرزی

تمام کلانتری ها

بیمارستانها

و سنگ های منقش سالهای دور و هرپنج شنبه را

.

.

.

نبود / نه پرت شده ای 

از سالهای دور به سالهای خیلی دور

 و سالها

از

به

و جدا مانده ای از / نیلوفرت مدام بالا میرود از من / تخت / وشمشادها که مکرر

از گوشه ای

در حاشیه ی این  تاخت های تازی

این خیابانها

پیاده رو ها

این متن ها که چسبیده به تنت

راه می روم در امتداد تو

شهر

و تنی که جدا کرده ام از بوته ای وحشی

که حاشیه ی این صفحات

این جنگل

این باغچه

بخشکد

بریده ام از

عکس سالهای دور جوانیم

و شمشادها

و اسب های اصیل ترکمان و تازی که به تاخت می کوبند / در شهر به تاخت

و حاشیه

و تو

تو

تو

تو

تو

تو

که در حوالی من

تکثیر می شوی 

 توت فرنگی ِ   وحشی ِ   عزیز

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:46 توسط جواد سجادی راد |

و زنده گی ادامه دارد...

فراموشی بد دردیه گاهی این دردا واسه سلامتی ...

از سلامتی بگذریم

تمام پسوردام  رو فراموش کرده بودم مجبور شدم میلم و عوض کنم و با هزار دردسر وبلاگم و باز کردم بعد روزها و ماه ها برگشتم

که گلشیری تو شازده احتجاب میگه:

( اگر به ناگهان نباشم هیچ جا

    حتمن جایی هستم همین دور و بر ها... )

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 12:0 توسط جواد سجادی راد |

 و اتوبوس هاي خاورميانه راه خودشان را می روند*

                

در خاوری دور پیاده می شویم

با چشمهای بادامی

و خیره می شویم در مجمع الجزایری که دورمان نشسته است

لباس راحتی  فراموش نشود و تلویزیون

و رقصهای محلی

در چشمهای بادامی تو

و شکوفه های بادام

و شکوفه های بادام

و شکوفه های بادام

دشت از ملال تو پر بود وملحفه ها از تو خالی

ملکه زنبورهای من بودی در دشت های دور و بادام

دور نبود

دوری بود که در دشتهای بادام زدیم

و بادی که در موهای تو

نخل های مرا به  تَـش باد ها آموخته کرد

 

بادام های تو در فوجی یاما

اتشفشانم در خاورمیانه

 

دشتی نبردیم

چشمهای تو پشت خاوری بود و راه

 دنباله ی خودش را گرفت .

 

 

 * سطری از شعر نمیدانم نسرین الهی یا محدثه نیری


توپولوف روسی

1

جنگل این شهر میشوم

میشوم گردن این شهر

زرافه ای  که در من بود برای شهرآشوب این بندر گردن میکشد. 

2

مسافرت با توپولوف همیشه مرا یاد مهمانداران تپل روس می اندازد

ماتریوشکا و آدمهایی که توی خودمان

آقای کاپیتان چرخهایش باز نمی شود در من

3

زمستان همیشه پشت پنجره می نشیند

و مهماندار کنج اتاق

 در شرجی بندرهامان کز کرده ایم.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط جواد سجادی راد |

" محبت درست نشود مگر در میان دو تن یکی دیگری را گوید ای من "  تذکرة الاولیا

 

 

ای من     ای من    ای من         

زمین همیشه در بم تکان نمی افتد

زمین همیشه درمن تکان نمی افتد

زمین همیشه درمن

در من نمی افتد زمین هوایی است

و از هوای شهر های قدیمی

پیرهنم را درمی آورم به باد

به باد

هر کجای شب بزنم  در را   پنجره را  و فرار کنم

دریا

        موج هامان خشتی  

        ساحل مان خشتی

در همان جایی که زمین می تکاند و

زیرو بم ِ مان زیر آوار مانده است  

 ایمن

ای من

این من خشتی

 

یکی در من و من درآوار

دیوانه وار و دیوانه می شوم دیوار

دیوار

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:20 توسط جواد سجادی راد |

من چهار مجلد چاپ کرده ام

من چهار مجلد چاپ کرده ام

 

اول برای کودکیم

دوم برای کودکیم در نوجوانیم

سوم برای کودکیم درجوانیم

چهارم برای کودکی که رفت زود وُ من در خیابان هنوز گـُمَم

 

1

 دستی به پارچ دستی به زلف یار

- ماما :

        آقا بدو بدو آبِ جوش بیار

بیرون هوای خفه ای بود توی گلو

  دم می نزدیم  گفتند

لالِ ِ مادرزاد است این

و این اقتضای زندان است این این عین هر که هست نیست مثل ماما که نبود و آوردمش به اضطرار  اول از هیچ

هیچ کس نبود بند نافم را از تاریکخانه ببرد و من همچنان در نگاتیو بر عکس مانده ام

پدر در اضافه کاری نامها  

مادر  کاشی های خانه را که در اضافه کاری  پیدا نبود لعاب میداد

من مانده بود در تاریکخانه روی نگاتیو

برعکس

بچه های همسایه

در کوچه که باد می آمد بادبادک را هوایی میکردند برود روی بام همسایه بعد همه قلاب شوند از دیوار

- دختران محله ی ما موهاشان رشته های خورشید است

 

2

سالها گذشت     چندین سال من

 من روی پایشان جابجا میشدم       هنوز

زنجیر چرخ

با دستهای روغنی بُدو با آن دوچرخه که له له میزدیم روش بابا به خانه سرزده آمد با زین چرمی که دلم قنج میرود هنوز

اما هنوز کتابهای یواش ِ تند بابا را دُز دُز دُزدَ دُزدَ دُزدَکی دزد کی بود؟  خواندن

نافم هنوز گوشه تاریک خانه گیره است به  بند عکس

 

3

کنکور کنکورد  نبود  ماندیم در شهر

در چه کنم

توی خیابان افتادیم دنبال عشق

دنباله ی دنیا را گرفتیم در کلاس های مختلط

باسکول انداختیم روی کولمان و پی دنیا که وزنش کنیم

تمام وزن های مختلط راکشیدیم روی کاغذ دنیا نشد چه کنم این کوچه این خیابان این چهارراه این چهارشنبه مدام عاشقم میکند

دنبال تیزی بودیم ببریم از بند عکس زبانم سوخت

 جانم

 مستی و راستی

از این بندِ عکس چطور بر عکس پیاده شوم

 

4

دستی کشیدیم

خانم!

این گیره را باز کنید از بند عکس

دستی دستی دو دستی کشیدیم توی زندگی

از بند در بند پیاده شدیم رفتیم کوه

 رفتم کوه چه کنم؟

چاره ای نبود در چه کنم گم شده بودم در عکس های کودکیم

کودکیم که رفت

 رفت زود وُ من در خیابان هنوز گـُمَم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:7 توسط جواد سجادی راد |

هم خوانی جنگ جنگ تا همراهی پیروزی

 

شعری که جُنگ جَنگ بود و نبود

جَنگِ  جَنگ بود و زخمهای بسیار داشت در تنش موجی بلند شد ترکشی که بر نخاع نشسته  بود و دایمن جابجا میشد

"یاد آن روزی که ترکش خورده‌ام افتاده بود

یاد یارانی که ترکم کرده‌اند

جبهه تا وقتی شهادت داشت راهی می‌شدند"*

قلم در دست گیر بود در گیره نبود

ترکش      آنی      ترکش کرده بود

زن نبود مادر نبود دختر نبود اینبار درکش کرده بود

"این جا      من از خودم دورم

و همسرم       از این هر دو

دور ِ سرم      جز من      کبوترم      جلد ِ تمام ِ بام های دنیا بود

بنا نبود         به سرشماری ِ شهری برود

که از تمام ِ دخترهاش       قرار نیست       یکی به من برسد

روا نبود ! "*

روا نبود روایتی بود در شهر که شاعرش موجی بود. افسارش را داده بود دست ترکشی  که لاستیکش را پنچر کرد ، مسافرش باید هل میداد وهلهله کرد شهر خبر شد خبری نبود جز راننده ای  که آمبولانسش شاعری را به کما میبرد

"راننده از عکس ِ سیاه و سفید برعکس رفت

از جنگ وقتی برگشت       رنگش کرده بودند

چه قدر سگ دو زد

تا از خاطرات ِ خودش تند برود بیرون      نشد !

ماشین را از تن ِ کوچه درآورد

و بر خیابان و دو پیچ آن طرف‌تر" *

پیاده میشود برِ خیابان که از وسط برود/ نرفته در/ برگشت به جایی که جنگ بود / حمله از اول به فکر جنگ بود / مادرم رختش با جنگ در جوب بود / صورت بابا  میان دود بود / مادرم برگشت گریه می کرد می خندید / و پدر  خون ، مرگ ، زندگی را خوب میفهمید

در سرزمین قد کوتاهان همه چیز بر مدار رنگ بود کوچه ،  بلوار ، آزاد راه  ، چون معابر تنگ بود و معبری باز میشود از جنگ در سطر که بیاید روی زندگی ، روی قرار بیاید سر ِ قرارمان که همیشه در رنگ های این روزها، این حوالی ، این مردم گم بود و نبودش همیشه هست در ترکشی که توی گردن بازمانده ای گیر کرده است

"دورم !       مجبورم         ماشین ِ ترسیده‌ام را بردارم

                      و خط ِ ترمز روی لب های کسی بگذارم

که از میدان مین        صلیب خود را کشیده باشم

من جوانی را سفر کردم

و زیر پای مسافرم        ته ِ سیگارم له شد

                           چرا شتاب نکنم ؟"*

و مجبورم

"و اجبار

نه اینکه زندان باشد

 مجبوری بکشی تمام لحظه ها و واگن ها را

حتی اگر شده به موهایت دست بکشی مجبوری "¹ و مجبوری روی این موج به دست باد بسپاری موهایت  را مغزت را و خودت را بـِبَری و بـِبُری از دلی  که نیست و مشت خودت را  بکوبی بر دهانی که این شعر باز کرده است ودرد را در خودت گم کنی و خودت را گم کنی در تلاطم زبان این شعر- دریا که زبانش امواج خلیج بود و یاد  فاو وکلامش  تهران بود و ایران در خیابانی که جردنش تنها جر دادن تابلوهای جنگ و خواهران خیابانی من را هر روز زمزمه میکند که جر دادنی ها بسیار مانده اند؛ از ما بهتران . سطرهایت بوی کاغذ و باروت داشت و

.

.

.

 

"چه نقشه‌ای دارد

تیری که در این نقشه دنبال ِ دلی‌ست که نیست

در دست ِ من چه کسی مشت خودش را باز کرده‌ست        من ؟

نگاه نکن در سطرهام       که بی ربط       این همه وِر می‌زنند

کروکی ِ شعرهای من را درد می‌کشد !"*

 

 

 

 *  سطرهایی که با ستاره مشخص شده اند از شعر جنگ جنگ تا پیروزی عبدالرضایی است .

1-      قسمتی از شعر علی نقویان

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:16 توسط جواد سجادی راد |

                                                                                                              

                                                                    

                                    « براي اينكه بقيه از كارم سر در نياورند

                                                                                      سرم در مي آورم و به كارم مي چسبم » علی نقویان 

 

اسماعيل

 

 

دو نفرم كه توي پياده رو ها گم مي شود

با چاي داغ و قهوه دور ميزي مي نشينم و فكر مي كنم

 دو تا صندلي براي نشستنم كافيست

كافيست دو نفري  خلوت كنم     باخودم        

يكنفرم برود با ميز

يكنفرم با دو صندلي            

برود         تنهايم بگذارد خيابان

دست از دامنم بردارد             دامنم بردارد دست

بر      دارم    از اين نفري كه توي پياده رو ها  رژه مي رود 

يكي بماند             برود              حالم به هم ميخورد

 

-  خفه ! 

 

از توي چشمان هر كجا برود 

 برود         

         دو نفر تنهايم

دونفر زندگي را دور ميز گرد كردند

 

                                                             ماري كه خودش را مي خورد

    حلقه مي شود

        مي چرخد                                   

 - برقص!

 

من عاشق رقصهاي بندري ام          من بندري ام    حسين!

              «  دريا موجن كاكا        دريا موجن »

 كاكا !              تا حالا از بالا دو نفر را دور ميز

                                 اينطوري بود كه اولين صورت خلق شد

 

انا خلقناك من فوق ابصارهم      و

                   شما روي صندلي چشم غره برويد

دونفري از پس شما بر مي آيم

از پيش      زمين     مي خورم 

- ( آدمها بايد تو شكمي زندگي كنند.) –

من دو نفري با خودم

 

 

خودم را گذاشته ام توي شناسنامه          كنار مسلسلي

همه دارند هم را قرباني ميكنند

 

                                                        اسماعيل!

 

خود ديگرم را بر مي دارم مي روم پارك    قدم بزنم    قدم ميخورم:

( اين خودي كه خودت ديدي بيخودي دارد زني ميشود با موهاي كلاژ )

كف ميكند   سرم    

دستم

                                       تنم

                                              درد مي كند

 

دوصندلي بياوريد بنشينم دور ميزم          دوتا          كه

 

اني خلقناك مِن مَن

 

 

   

 

 مشهد ـ چندم يكهزاروسيصد84 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:0 توسط جواد سجادی راد |

بافتنی ِ امین قضایی یا فرش ایرانی شما

 

 

بافتنی از کلافی تنیده شروع می شود پیچ وتاب را از خود میزداید گره میخورد و ساختار مند یا بهتر است بگوییم بافتار مند می گردد.

اگرچه این ساختار همچون دار قالی نیست که از یک نظم عمومی یا قانون اساسی تبعیت کند - که مثلن تمام گره ها بر روی یک چله بنشینند- و تنها تفاوتشان در رنگهای ظاهرشان باشد .

گره ها در بافتنی هر یک شخصیت خوود را دارند در هم تنیده می شوند یک دیگر را هل میدهند ، میکشند به هم پهلو می زنند اما هر گره فردیت خود را حفظ می کند . گره در بافتنی جای معینی چون دار قالی ندارد مثلن گره های ابتدایی و انتهایی از نوعی دیگر و جنسی دیگر باشند . تنوع گره در بافت بسیار چشمگیر است ، بر خلاف  فرش که از سازمانی شکل یافته و مدون تبعیت میکند . بافتنی هزار طرح است هزار خلق و فرش هزار نقش ؛ خلاقیت عنصر اصلی بافتن است . کاست در بافتنی تعریف نمی شود تمام گره ها در یک کاست قرار میگیرند  با هر نوع پیچش و تنیدگی یا بهتر بگوییم کاست های مشخصی وجود ندارد . افراد هر کاست این قابلیت را دارند که  از کاست خود به کاست دیگر نقل مکان نموده یا همنشینی  داشته باشند اما در فرشها چنین امکانی  بسیار اندک است تقریبن وجود ندارد .

لطافت بافندگی  در فر ش  دیده نمیشود این حتا در مقایسه ی ابزار های کار نیز کاملن مشهود است در فرش شانه محکم بر سر هر گره می کوبد ، پیش از آنکه فریادی به گلو بنشیند و تیغ  پیش از هر قد کشیدنی ساقه را می خشکاند . در مقابل در بافتنی میله ها با پروازی آزاد در حرکتند ، زیر و بالا می  شوند ، روی هم غلط می خورند نخها را در هم می تنند  و به پیش میروند .

اجتماع بافتنی اجتماعی پیوسته است و زنجیر وار  گره ها به هم وابسته اند  و در عین حال هر یک به عنوان یک گره زندگی  خود را دارند ، اما در فرش عنصر واسطی هست که همه باید در آن تنیده شوند و هر که در این چهار چوب قرار نگیرد و آن را نپذیرد از جامعه طرد میشود یک سرکوب در تمام فرش بر گره ها حاکم است اعتراض یعنی طرد از جامعه. به همین روست که ما در فرش لطافت بافتنی را نمی بینیم فرش نقشی لطیف دارد و بافتنی دو لطیف را با هم در خود دارد لطافت طرح و لطافت جان چرا که بر جان کالبد می نشیند .

بافتنی ارجاعیست به میلهای بافتنی ، به کلاف و در عین حال به هیچ کدام ارجاعیست مستقیم تنها به بافنده ی خودش و بس . بافتنی یعنی چیزی که بافیده می شود و باید باشد بافنده ای که ببافد .

بافنده دال است به مدلولهای خود (میلهای بافتنی ، کلاف تنیده ، طرح و ... ) و یا مدلولی است تابع ازبافت که مدلول مدلولهای بالا است . بافت خود گره است گره ای که در عین آشوب (چرا که نظم طبیعی نخ را به چالش کشیده و تبدیل به گره میشود ) طرحی نوین را در می اندازد .

 بافنده  صرفن گره در گره نمی اندازد بل سیر حرکتش به همنشینی برابر گره ها و خلق نظم در آزادی  ( چرا که گره ها می توانند شکل دلخواه خود را اختیار کنند ) منجر می شود . آشوب در ساختار و ساختار در آشوب تنیده می شود ، رج روی رج بافتنی به پیش می رود .

پس بافنده خودِ کلاف ، خودِ میلهای بافتنی ، خودِ بافت ، خودِ بافتنی است ، خودِ آشوب ، خودِ نظم ، خودِ بافنده است.

بافنده خودِ آزادی و برابریست و بافتن همچنان ادامه دارد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 16:11 توسط جواد سجادی راد |

بافنده را آزاد كنيد

و چکمه هایتان به خون دهان ما آغشته است

ما برای پوتین های شما عقربی کنار گذاشته ایم

 

حالا اگر فكر ميكنيد هر كجاي اين ماشين لگد بزنيد خاموش مي شود

سخت بيراهه مي رويد

ميله هاي شما براي بافتن كافيست

ما به آهن فولاد خو كرده ايم

باور كنيد ميله هاي شما از هر كلافي بافيدني تر است

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:19 توسط جواد سجادی راد |

 


کار کار کار ِ مدام

مادامیکه درگیر گیره ی بالا ییم بیجا می روییم

خستگی از شانه ی صندلی رخت خودش را روی شانه ی پشت بام ما پهن می کند به طمع آفتاب

و آفتاب

آفتابه ایست که هیچ کارگری خود را با آن در گیر نمی کند

در     گیره ی بزرگیست چسبیده پشت ناف این جفت

جفت یا طاق            کسری هنوز کارگرانی را لابلای خشت های خود به یادگار دارد

یادگاری

همین جانهای حقیریست که از خیابان به بیابان می ریزند

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:2 توسط جواد سجادی راد |